تبليغاتX
منتظر (وبلاگ محمد شرف آبادی)

منتظر (وبلاگ محمد شرف آبادی)
در زمان غیبت به کسی منتظر می گویند که منتظر شهادت باشد...
قالب وبلاگ

کاروان پیکر مطهر شهدا درآستانه سالروز شهادت امام هادی(ع) در روز پنج شنبه چهارم خردادماه راس ساعت ۱۸ بعدازظهر وارد شهرستان دزفول می شوند

مراسم استقبال از شهرک شهید محمد منتظری آغاز و کاروان از میسر آستانه محمدبن جعفرطیار به سمت دزفول حرکت خود را ادامه می دهد.

*مراسم شبی باشهدا در آستانه متبرکه سبزقبا همراه با قرآئت دعای کمیل حاج مصطفی سماواتی در کنار پیکر مطهرشهدا برگزار می شود و بعداز مراسم معنوی دعای کمیل ، در گلزار شهدا مستقر می شوند

*روز جمعه مراسم دعای ندبه توسط حاج مهدی منصوری در کنار پیکر مطهر این عزیزان شهید و ۱۲۷۵ شهید والامقام آرمیده در گلزار شهیدآباد برگزار می شود.

بعد از مراسم دعای ندبه کاروان بسمت شهرستان اندیمشک حرکت خواهند کرد تا در روزچهاردهم خرداد همزمان با مراسم سالگرد ارتحال حضرت امام در تهران تشییع شوند

[ سه شنبه دوم خرداد 1391 ] [ 22:0 ] [ محمد ] [ ]

حجت‌لاسلام عبدالحسین خسروپناه، دلنوشته‌ای را درباره عارف گمنام «ملامهدی قلمباز» به رشته تحریر درآورده و در اختیار خبرگزاری فارس قرار داده است که در پی می‌آید.

در هفته گذشته، باخبر شدم که یکی از اهل معرفت و عرفان گم نام شهرستان دزفول؛ ملا مهدی قلمباز دار فانی را وداع گفت. ایشان از یکی از عارفان بی ادعایی بود که به هیچ فرقه صوفی تعلق نداشت ولی توانسته بود، مراحل و منازل سیر و سلوک را با تمسک به اهل بیت (ع) طی کند.

ملا مهدی در عین که اینکه تحصیلات آکادمیک و حوزوی نداشت و با فرقه‌ها و خانقاه‌ها ارتباط نداشت، توانست سیر و سلوک کند و منازل و مراحل عرفانی را تا مقام رضا طی کند.

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13910203000763

ادامه مطلب


 

 

[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 1:34 ] [ محمد ] [ ]
مادربزرگم می گفت:معجزه انقلاب این است که علی ۱۱ سال مفقود بود

اما مادرش هنوز زنده بود...

؟چرا معجزه

آخه وقتی که این مادر بچه هاش مریض می شدند٬ او هم از شدت علاقه و وابستگی به بچه هایش

مریض می شد و اما چند سال پسرش مفقوده بود و مادرش زنده بود ٬....

                                                                                                             

[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 11:55 ] [ محمد ] [ ]
[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 11:43 ] [ محمد ] [ ]
در پی اهانت به ساحت مقدس امام هادی علیه السلام علیرضا قزوه شاعر نام آشنای کشور با سرودن شعری که در وبلاگ عشق علیه السلام منتشر کرده اینچنین می گوید:

بسم رب النور

بسم رب العشق

بسم رب الهادی المهدی

آن که شعر و هرچه موسیقی ست

نذر درگاهش

آن که پاکان هنر در پای او سجاده افکندند

بسم رب العشق

آن که حافظ ها و سعدی ها

عشق او و آل او را بر زبان دارند

بسم رب الهادی المهدی

صاحب عصری که عالم وامدار اوست

گرچه دجالان بدآهنگ

گرچه شیطان های بد ترکیب

داردار و واق واق خویش را آواز می گویند

این نه موسیقی ست

این نه شعر و نه ترانه

این همه فحش است

این فضیحت نامه ی صهیون و آمریکاست

بچه های نطفه هایی از لجن روییده در مرداب

کارگردان

استخوانی پرت خواهد کرد

پیش دم جنبانی چلپاسه ای بدبو

آن دَل هرجایی یابو

مزد وق وق کردن سگهای بی اصل و نسب این است

مزد سگدوخوانی این از شغالان بدصداتر

مزد این چندین دهان بی چاک

استخوانی

مزد این مزدورهای مست عیاشش

فکر چندین جایزه از دست خام چند خاخام اند

جایزه در راستای فکرهایی از جنابت تا جنایت پُر

جایزه در راستای گنده گویی ها و چیزی از همین هایی که می دانید و می دانند

پولهای هرزه سهم حنجر بدبوی فحاشش

مرتدند اینان نه یک تن شان

مرتد اول همین بالاترین با بچه های تخس بی مادر

با همان اصحاب یک پاشان به اسرائیل

با همان مسئول کلاشش

مرتد دوم

کارگردان چنین آهنگ بد آهنگ

مرتد سوم همین خفاش عیاشش ...

مانده آن سو مادری چشم انتظار راه

مادری شرمنده ی شاهین...

نه ، خفاشش!

[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 11:30 ] [ محمد ] [ ]
[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 11:30 ] [ محمد ] [ ]
[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 3:3 ] [ محمد ] [ ]
هر وقت دلم می گیرد  

..............................با نگاه به تصویر شما

...........................................................دلم آرامش می گیرد

[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 2:14 ] [ محمد ] [ ]
سلام
احتمالا از علی عزیز چیز زیادی نمی دانید.

من با علی زیسته ام.در حجره در مدرسه و در جبهه.

 وقتی علی شهید شد سخت روزهای زندگی ام را میگذراندم. باورم نمی شد. خدایش رحمت کند

اما یک خاطره:

علی مدرسه ی امام باقر بود و من حقانی. غروب یک روز سرد زمستان علی با یک ساک بزرگ وارد مدرسه ی ما شد و گفت می خواهد شام را پیش من بخورد. پرسیدم که ساک چیست؟ قرار است جائی بروید؟ گفت که عازم جبهه هستم. و ادامه داد که بچه های مدرسه ی امام باقر هر کس را که راهی جبهه است دوره می کنند و برایش مراسم خداحافظی می گیرند ولی من دوست ندارم چنین مراسمی برای من اجرا شود. من تکلیفم را انجام می دهم و این کارها نیتم را خراب می کند. علی شام ساده ای خورد و تنها با بدرقه ی من راهی جبهه شد و چند روز بعد عملیات والفجر 8 بود....

 

[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 16:48 ] [ محمد ] [ ]
در روز عید بود رفته بودیم گلزار شهدای صفی آباد ..

یکی از دوستانش را دیدم ..

سخن از عمو به میان آمد......

           ایشان فرمودند:جای خالی علی هنوز هم برای ما پر نشده...

[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 16:43 ] [ محمد ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

عموی عزیزم طلبه شهید علی عیدی شرف آبادی...........

وبلاگ محلی ست که مطالبی که دغدغه من است و

یا به آنها علاقه دارم را می نویسم...
امکانات وب